امروز  

امتحانمو شدم 16...
++بعد از امتحان با زری سردمون بود( جای همه ی اونایی که این پستو می خونن خالی)رفتیم اش گرفتیم با یه دونه نون و توی ماشین نشستیم خوردیم...خیلییییییییی چسبید:)
++یه بارون قشنگی میاااد ادم دلش می خواد یه بالکن باشه بشینه توش و یه کافیم دستش باشه و به اسمون خیره بشه:)امروز هوا خیلی قشنگه...من عاشق اسمون بارونیم...
یه ارامشی بهم میده که نگو البته اگه باباي محترمه نر*ه توی حالمون...
++صدای بارونو خیلی دوست دارم...
ادم توی هوای بارونی دلش می خو

ادامه مطلب  

خیلی خستم  

حالم از این باباي نفهمم بهم می خوره.............
عصبانیم ...
دلم می خواد خودمو خفه کنم از دست این باباي نادونم...جالبه که فک می کنه خیلی هم فهمیدست ...هه
خاک بر سرت با این فهمیده بودنت ... اگه همه ی فهمیده ها مسه تو باشن که ریده میشه توی زندگی همه...
خدایااااااااااااااااااااااااااا خیلی مراعات می کنم تا جوابشو ندم ...
خدایا ااااااااااااااااااااااا خسته شدم ازش...
ازش متنفرم...متنفررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
جز جزعه رفتارا

ادامه مطلب  

فاطمه ناراحته:(  

اینقدر اعصابم خورده که به بغض اومده در گلوم حتی غذا هم می خورم انگار دارم زهره مار می خورم...
خدایا دمت گرم ...تو تلاشتو کردی میدونم مشکل از باباي منه...اخه الکیم که نمی شه معجزه کرد باید بندتم فهمیده باشه که باباي احمق من از اولم نبود...
خدایا دیگه دلم روشن نیس...ن که نا امید باشما ن فقط دیگه خسته شدم از الکی خوش نشون دادن خودم...
خدایا دنیات اینقدر برام تنگه که گاهی حس می کنم اضافیم......
خدایا این روزا حالت خنثی دارم ن خوشحالم ن ناراحت حتی از لجبازی ک

ادامه مطلب  

سال غیر تحصیلی جدید...  

سلام.خوبید؟؟
میدونید یه کم سخته...برای کسی ک عادت کرده سخته چه برسه برای کساییکه با عشق یه کاری رو انجام میدن...
بعد 12سال درس خوندن...حالا میفهمم چه خبر بوده... به قول آقای پرستویی : یار در کوزه و ما گردو جهان میگردند!!!
منم خبر نداشتم تو مدرسه چخبره..الان میفهمم چیزی ک این بیرون دنبالش بودم همون جا تو مدرسه جا گذاشتمش....
بچگیمو...دوستامو...شیطنتامو...هیجان و شور ونشاطمو!
همش جا موند تو همون کلاس ته راهرو ک پنجرش به حیاط پشتی وا میشد!ً
تو  اون نماز خونه

ادامه مطلب  

دستان پدرم.. فرزند  

دستان پدرم را دوست دارم چون یاد زحمت هایی که برایم کشیده است میوفتم،یاد تمام کار هایی که برای اسایشم کرده. یاد تمام نوازش هاش،حتی سیلی هایی که خوردم و وقتی اشک می ریختم با همون دستای مهربون اشکامو پاک می کرد و طاقت دیدن اشکامو نداشت -_-
بعضی وقتا که به کاری خودم و پدرم فکر می کنم، با خودم میگم شاید من دختر خوبی برای پدرم نبودم، شاید خیلی جاها ناراحتش کردم و دلشو شکستم، شاید خیلی جاها سر افکندش کردم.ولی بهش قول میدم که دیگه هیچ کاری نکنم که نارا

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1